برای دی
-
تاریخ: 1402/12/16 ساعت: 14:41
دی، ماه غم بود. ماه دلتنگیهای فراوان. ماه از پشتگوشی دیدن لباسعروسپوشیدن دوستان. ماه افسردگی، کرختی، بیحالی. ماه «چهمرگمشدهها» و «وامصیبتا». ماه ترکبرداشتنها، بریدنها، پارهشدنها. ماه پنهانی اشکریختنها. ماه دنبال بهانهگشتن برای بغضکردن در جمعها. ماه خالیبودن، بیحسبودن، لمسبودن. ماه جوابرد شنیدنها، تح...
آنها
-
تاریخ: 1402/12/16 ساعت: 14:41
بالاخره آمدند. تا اطلاع ثانوی غم تعطیل. تا اطلاع ثانوی فقط درآغوشکشیدن و از ته دل خندیدن و به فردای رفتن فکر نکردن. فعلا قرار نیست یاد چیزهای بد بیفتم. Adblock test (Why?)
برای شرکت یاسان
-
تاریخ: 1402/12/16 ساعت: 14:41
بارها فکر کردهام که گاهی چیزهایی بنویسم و پست کنم توی اینستا. مثل بقیه. مثل خیلیها. اما بعد ترسیدهام. یاد اینجا افتادم که از ترس همین چندنفری که اینجا میشناسندم مدام خودخوری میکنم و گاهی برای چند شب آدرسش را عوض. من وقتی مینویسم انگار خودم را برهنهٔ برهنه میکنم. خیال میکنم دیگر مشتم وا میشود، فکر می...
سفر قهرمان
-
تاریخ: 1402/10/28 ساعت: 12:11
هر چه که فکر کنی دیدم، هر چه فکر کنی شنیدم. آنقدر که انگار آن روزها را زندگی کرده باشم. آنقدر که تصویرهای توی ذهن من خیلی داغتر و رنگیتر از تصویرهای ذهن بقیه باشند. تک تک عکسها را با دقت دیدم، کلمه به کلمه را بلند بلند خواندهام. حسرت خوردم به «جان» و «جان»های ته نامها، به آن عکسی که روی تاب بزرگ، سر...
بعد از صفر کلوین
-
تاریخ: 1402/10/28 ساعت: 12:11
سختترین هفتهٔ این چندسالم تمام شد. مدام زخم برداشتم و دوباره جوش خوردم. هی گر گرفتم و شعله کشیدم و بعد خاکستر شدم. توی اوج غم و اندوه، عشق ورزیدم و دوست داشتم. خشم حرفهای نگفته را سرازیر کردم توی پاها و مدام روی تردمیل دویدم. زار زار گریه کردم و بعد خودم دست گذاشتم روی شانههایم که «میگذرد». دیشب یاد...
You Got Me On Tape
-
تاریخ: 1402/10/28 ساعت: 12:11
حالا که همه دو دستی گذشته را رها کردهاند و آینده را تا ته میبینند، من بند کردهام به گذشته. دارم زیر این رنگ یکدست و غلیظ سفید، رنگهای کهنهٔ قبلی را خوب و واضح میبینم. اصلا چه شد که من جریح شدم؟ منی که هیچوقت وسط میدان نبودم. چه شد که من جوری زخم برداشتم که انگار از روز اول، تنها مبارز این میدان بوده...
پایتخت شعر و رویا
-
تاریخ: 1402/9/29 ساعت: 17:23
تهران محبوبم، من آخرین بار زیر آسمان تو یکسال بزرگتر شدم. تمام این چند سالی که لابهلای خانهها و خیابانهای بدقوارهٔ تو نبودم و تولدم شد، انگار هیچ بود. من با تو جوانی کردم، زیر آسمان تو دور از فکر تنهایی و غربت، دور از مدام خطزدن تقویم و انتظار، مدام و بیواسطه هوای تو را نفس کشیدم و لحظهای فکر نکردم ...
به سلامتی تجربه
-
تاریخ: 1402/8/21 ساعت: 15:10
یک بار آقای «ر» توی همان جلسههایی که آخرش همه را رام و همراه و موافق فکرش میکرد، گفت که چیزهای زشت هرچقدر هم زیبا کشیده شده باشند باز هم زشت اند. این را گفت تا بگوید هدایت هرچقدر هم خوب و ادیب و دقیق باشد باز هم تصویرگر زشتی است. آن روز با میم آمدیم از کتابخانه بیرون و سر کوچه شقایق، کنار دکه به هم ...
برای «ث» به مناسبت سالگرد دهسالگی!
-
تاریخ: 1402/8/21 ساعت: 15:10
سریال تمام میشود و ترانهاش جذبم میکند. یادم میآید همیشه دوستداشتهام ترانهسرا بشوم. بعد توی دلم بهخودم میخندم که چیزهای زیادی دوست داشتم و نشدم. بعد یاد «ث» میفتم. یاد آهنگ « با غمانگیزترین حالت تهران چه کنم». همان باری که توی فیسبوک پیام داد و گفتم چقدر قشنگ شعر میگوید، همان باری که با همان لطافت مع...
دوباره آرزوها
-
تاریخ: 1402/8/21 ساعت: 15:10
حالا قرعهٔ برنامهنویسی است. چقدر باید بین چیزهای مختلف بگردم تا جرأت تا ته رفتن یکی را بهدست بیاورم؟ طبق معمول غرق میشوم در چهشدن و بهکجارسیدن. رویاها را دانهدانه میبافم و تمام احتمالات ناممکن را روی کاغذ شدنیترین کار دنیا میکنم، میشمارم چقدر دربیاریم، چقدر پسانداز کنیم، چقدر صبر کنیم تا دوباره برگر...
برای ما
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 21:45
پارسال این موقع با تمام وجودم منتظر این برگشتن آخر بودم. میخواستم برگردم و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم. میخواستم برگردم و با خودم میگفتم قحطی و خشکسالی و جنگ هم نمیتواند جلودارم باشد. به آدمهای اینجا که نگاه میکردم احساس میکردم آدم آهنی اند. فکر میکردم دوستداشتنشان مسخره و اشتباه است. فکر میکردم با تم...
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 21:45
شبها یاد خودم میافتم. یاد کارهای نکرده و آرزوهای تلنبار شده. یاد خطهای ننوشته، کارهای تیک نخورده، ورزش نکرده و هزار چیز کوچک و بزرگ دیگر که بهذهنم در لحظه هجوم میآورند و شرمگینم میکنند بابت اینهمه بیمایگی و نااستواری. خسته میشوم از اینکه حتی در ترسیم یک سال آینده خود نامطمئنم. نمیتوانم انتخاب کنم رش...
حرفها
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 21:45
گفت: «ازت ناامید شدم» و من آنقدر نمیفهمیدم چه میگوید که به صورتش لبخند زدم و به او حق دادم. یک جوری که انگار انصاف حرف او بوده و تمام. با اینحال وقتی این حرف را میزد انگار دست کرد توی تنم و قلبم را از جا کند، بعد با ولع بلعید و قورت داد و برای همیشه خالی خالیم کرد. هزار بار این جمله را با خودم تکرار...
تغییرکردن خر است!
-
تاریخ: 1401/12/4 ساعت: 16:08
عین یک پیر مو سفیدی که از گفتن و شنفتن عاجز باشد، روی صندلی تاب میخورم و نگاهشان میکنم. همهشان دارند تغییر میکنند. دارن عاشق میشوند. دارند زیبا میشوند. دارند از پوستهٔ مظلومشان بیرون میآیند. دارند سرکش میشوند. دارند صاحب نظر و ایده میشوند. دارند کار میکنند. دارند خرج زندگی درمیآورند. دارند از تصویر ...
ترسهایی از جنس سازههای شهری
-
تاریخ: 1401/12/4 ساعت: 16:08
توی خوابهایم، یک خروجی عجیبی از مدرس است که سربالایی تندی دارد، یک بانده است و عین ترنهای هوایی شهربازیها، پر از پیچوخم و بالاپایین. چیزی شبیه خروجی امامعلی به ارتش، یا باکری به شیخفضلالله. اما بسیار بلندتر، با سربالایی تیزتر و گاردریلهایی از جدول کنار خیابانها کوتاهتر .بارها میشود که توی خوابهایی ک...
در ذکر آنکه خواستن نتوانست!
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 16:35
اتاق را بوی گند برداشته. چاه سینک گرفته، چاهبازکنی که عصر تویش ریختم تازه دارد عمل میکند و در عوض بوی همهٔ روغنهای سرخشدهٔ این مدت را تحویلم میدهد. دو روز است که ظرفها را با دستمال کاغذی خوب پاک میکنم و بعد توی حمام با کف میشویم و آب میکشم. روند طولانی و غیرقابلتحملی شده اما چارهای ندارم. بارها این ...
فراموشی پیوسته
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 16:35
برای من از فراموشی نگو.یک.دوم راهنمایی بودم. مهربانیِ خانم اصفهانی، معلم ادبیاتم، و شیرینی درسدادنش آنقدر به دلم نشسته بود که مسیر ۱۵ سال بعدی زندگیم را عجیب عوض کرد. آن روزها پر از هیجان بودم. همهچیز ادبیات بود و کتاب آبی فارسی دوم راهنمایی و شعر. همهٔ روزهای هفته را به هوای زنگ ادبیات سپری میکردم ...
حسرتی برای دیر رسیدن
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 16:35
آنوقتها که بچهتر بودم، سوغات هر ماموریتی که بابا میرفت، کاپشن بود. کاپشنی که از ترس کوچکنبودن همیشه بزرگتر از قد و قوارهامبود و تا شانههایم میآمد که خودش را به سرشانهٔ آستینهایش برساند، کهنه و قدیمی میشد. کاپشنها خوب و زیبا بودند اما همیشه برای پوشیدن یا زیادی بزرگ بودند یا زیادی کهنه. آن زمان خیال ...
سلام غریبه
-
تاریخ: 1401/8/5 ساعت: 22:56
توی شب پشت در نشستهبودم. چشمهایم به سیاهی عادت کرده بود. من تاریکی را دوست داشتم. من شب را دوست داشتم. توی شب فرقی بین من و این صندلی کنار میز نبود. فرقی بین من و عکس روی دیوار نبود. همهچیز بود اما متمایز نبود. عیان نبود. من از ظاهرشدن میترسیدم. توی تاریکی، میتوانستم هر کسی باشم. میتوانستم مهربان با...
دمروا بلادَنا
-
تاریخ: 1401/8/5 ساعت: 22:56
بغضی که توی گلو دارم را، به هیچ صراطی نمیتوانم مستقیم کنم تا کلمه شود. توی خانهٔ نمور و تاریک فرنازم و گاهی روی مبل ولو میشوم گاهی روی تخت. میخواستم اینجا نباشم. میخواستم تهران باشم. میخواستم انقلاب باشم. میخواستم آزادی باشم. میخواستم توی جمعیت داد بزنم و صدایم را به صدای صدها نفر دیگر گره کنم. عوضش...