خرید بک لینک

بغضی که توی گلو دارم را، به هیچ صراطی نمیتوانم مستقیم کنم تا کلمه شود.

توی خانهٔ نمور و تاریک فرنازم و گاهی روی مبل ولو میشوم گاهی روی تخت. میخواستم اینجا نباشم. میخواستم تهران باشم. میخواستم انقلاب باشم. میخواستم آزادی باشم. میخواستم توی جمعیت داد بزنم و صدایم را به صدای صدها نفر دیگر گره کنم. عوضش اینجایم. بیصدا اخبار را بالا و پایین میکنم و آب گلویم را پایین میدهم تا ورم بغضم بخوابد. شانهها و گردنم درد میکند. انگار آسمان را از زیر دستهای اطلس خالی کرده باشند و روی دوش من گذاشته باشند. خستهام. دوست دارم بخوابم و صبح که چشم باز میکنم کور باشم، کر باشم، لال باشم. باید چیزی نخوانم و نبینم و نشنوم تا بتوانم به زندگیکردن بین آدمهای از حالمبیخبر عادت کنم. عین آدمآهنی شدهام، بس که اشک را توی چشمهایم خشک کردهام، بس که گلویم را صاف کردهام تا صدایم از پشت خط نلرزد، بس که سطل سطل آب پاشیدم روی آتش احساسات و عواطفم. بس که خودم را زدم به کوچهٔ علیچپ، به ندیدن و باور نکردن و نپذیرفتن. بس که ترسهایم را بلعیدم و فرو دادم. بس که لباسها را ریختم روی تخت تا بپوشم و بیرون بروم و بعد خبری شنیدم و همانجا روی تخت ولو شدم و وا رفتم.

این روزها چرا با شتاب ورق نمیخورند، چرا تمام نمیشوند؟

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 5 آبان 1401 ساعت: 22:56

صفحه بندی