خرید بک لینک

شبها یاد خودم میافتم. یاد کارهای نکرده و آرزوهای تلنبار شده. یاد خطهای ننوشته، کارهای تیک نخورده، ورزش نکرده و هزار چیز کوچک و بزرگ دیگر که بهذهنم در لحظه هجوم میآورند و شرمگینم میکنند بابت اینهمه بیمایگی و نااستواری. خسته میشوم از اینکه حتی در ترسیم یک سال آینده خود نامطمئنم. نمیتوانم انتخاب کنم رشتهٔ کدام کلاف را بگیرم که بعد پشیمان نشوم. با اینحال لابهلای این احساسهای ناکافیبودن، پرم از خیالپردازی برای فردا.

شبها همه چیز دوستداشتنی و شدنی است و فردایش روز موعود. اما میدانم فردا که بیاید چیزی نیست جز احساس نادرستبودن برای شروعکردن. هرقدر شبها شیرین است، روزها مثل زهر تلخ است، آنقدر که ایمان دارم زمانی که اجلم برسد، توی روز از دنیا سیرترم و راحتتر جان میدهم، اما شبها سراسر احساس زندگی و شوق و تمنا برای ادامهدادنم.

برای همین اینجا اکثرا حاصل سرزندگی شبهاست تا دلمردگی روزها.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

صفحه بندی