خرید بک لینک

برای من از 1 نگو.

یک.
دوم راهنمایی بودم. مهربانیِ خانم اصفهانی، معلم ادبیاتم، و شیرینی درسدادنش آنقدر به دلم نشسته بود که مسیر ۱۵ سال بعدی زندگیم را عجیب عوض کرد. آن روزها پر از هیجان بودم. همهچیز ادبیات بود و کتاب آبی فارسی دوم راهنمایی و شعر. همهٔ روزهای هفته را به هوای زنگ ادبیات سپری میکردم و زنگ ادبیات آنقدر کوتاه بود که جواب اینهمه انتظار من نبود. آنقدر که آمار زنگهای ادبیات بقیهٔ پایهها را داشتم و با آنهاییشان که رفیق بودم، بعد زنگ حرف میزدم که چه کردید. آنقدر آن روزها را تمام و کمال زندگی میکردم که باور نمیکردم روزی قرار است حتی یکی از کلاسهای ادبیات آن زمان را فراموش کنم. با اینحال روزهای زیادی خوب و وفق مراد را باجزییات مینوشتم. روزهایی که مثلا درس شیرین بود، معلممان شعر زیبایی آورده بود یا مثلا کسی طرفهای میگفت و کلاس از خنده منفجر میشد یا مثلا روزهایی که من جایی از کلاس خوش درخشیده بودم. مینوشتم و فکر میکردم با نوشتن همیشهٔ همیشه کنارم دارمشان.

دو.
روز آخر اسفند ۹۲ پدرم با یک جعبه پر سررسید که از این و آن رسیده بود آمد خانه. من همانی را برداشتم که از همه زیباتر بود و باخودم گفتم بهانهای است که سالهای جوانی را خوب به قلم دربیاورم. اما سررسید آنقدر وزین بود که دلم نیامد. عید ۹۴ پدرم بازنشسته شده بود و خبری از انبوه سررسیدها نبود. بهناچار همان زیبای چشمنواز سال قبل را گشودم و این بار بهخاطر تاریخهایی که روی صفحهها از قیمت افتاده بود، دلم آمد که زیبایی برگهای کاهیرنگش را برهم بزنم. با خودم دانشگاه میبردم تا جزوهٔ یکی دوکلاس رابنویسم و رفته رفته، پایهٔ ثابت کیفم شد. طرح درس و برنامههای مدرسه را هم همانجا مینوشتم، اما بیشتر از احساساتم مینوشتم، ازاتفاقهایی که دوست داشتم بیفتند، از دردهایم، از زیبایی بعضی از روزهایم. هر گوشهوکنار که پیش میآمد. تقویم ۹۳، سال ۹۴ پر شداز کلاسهای پهلوی دکتر قائم، خلاصهٔ داستانهای منطقالطیر، برنامهریزی برای بازدید فلانجا با بچههای مدرسه و دنیایی از حالات واحساسات.

سه.
تابستان ۹۵ بود که اینجا را باز کردم. آن زمان دیگر مطمئن بودم چیزهایی دارم که هیچوقت نمیخواهم فراموششان کنم. چیزهایی که دلم نمیخواهد برای یادآوریشان گنجه را باز کنم و دنبال فلان دفترچهٔ خاطرات باشم یا بگذارم در تاریخ گم بمانند چون سررسید زیبایی دارم که نمیخواهم خرابش کنم. میخواستم هروقت که اراده کردم باشند و ببینمشان. برای همین نوشتم و زیاد نوشتم. کمتر از چند ماه طول کشید تا از آدمی که زمان نوشتن آن متنها بودم، متنفر شوم و هر چیزی که یادآوری من سابق بود را بریزم توی سطلی که دست هیچ بشری به آن نمیرسد. حتی آدرس وبلاگ را عوض کردم و گذاشتم همهچیز آماده باشد برای از نو ساختن خاطرههایی که میخواهم یادم بیایند و بمانند.

چهار.
فروردین امسال بود که کنار لیست بلندبالای کارهایی که دوست دارم در سال جدید بکنم، تصمیم گرفتم برگردم به روتین نوشتن. شروع کردم به نوشتن تا تمام شوم از چیزهایی که مدتها ناتمام در ذهنم مانده بود. و باز خودم را گول زدم که فراموشی را میشود دور زد. اما حقیقت این است که فراموشی همیشه هست. حتی زمانی که چیزها را با دو دست چسبیدهایم که از کفمان نرود. حتی وقتی برمیگردی تامرور کنی روزهایی که خودت نوشتی تا فراموش نکنی اما آنقدر فراموشی سایه گسترانده، آنقدر آن احساسات در تو مرده که حتی شک میکنی اینها تجربیات تو بوده و این خطوط را شبی خودت نوشتی.
فامیلی معلم ادبیاتت اصفهانی است و زمانی با خودت فکر میکنی تا ابد هر بار کلمهٔ اصفهان را بشنوی هم یاد کلاسهای ادبیات میفتی و ۱۵ سال بعد، از هر ده کلمهٔ اصفهان که ممکن است بشنوی، بهزحمت یکی تو را یاد ایام نوجوانیات میاندازد.

پنج.
ما فراموش میکنیم روزهای بد را. مثل من که حتی یادم نمیآید پارسال روز تولدم دقیقا چی کار کردم با اینکه تمام این مدت هرجا نشستم گفتم بدترین تولد عمرم بود.
ما فراموش میکنیم، حتی روزهای خوب را، و این نگرانم میکند.
نکند چندسال آینده یادم نیاید که امسال بهترین تولد عمرم را داشته ام؟

برای من از فراموشی نگو، بگو چه کنم که خوب یادم بماند… .

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 16:35

صفحه بندی