آنوقتها که بچهتر بودم، سوغات هر ماموریتی که بابا میرفت، کاپشن بود. کاپشنی که از ترس کوچکنبودن همیشه بزرگتر از قد و قوارهامبود و تا شانههایم میآمد که خودش را به سرشانهٔ آستینهایش برساند، کهنه و قدیمی میشد. کاپشنها خوب و زیبا بودند اما همیشه 1 پوشیدن یا زیادی بزرگ بودند یا زیادی کهنه. آن زمان خیال میکردم وقتی به بزرگسالی برسم دیگر گیر کهنگی و بزرگی نخواهم بود، هر چیزی را در بهترین حالت و بهترین زمان میپوشم و هیچوقت حسرت دیری یا زودی چیزی را نمیخورم.
امروز اما، یک پالتویی به چشمم آمد که یک روزی اتفاقی به کمدم راه پیدا کرده بود، که همیشه دوست داشتم قد تنم باشد، که یادم هست یک روزی با درد گذاشتمش ته انبار که حتی چشمم هم گاه و بیگاه بهش نخورد. امروز که بعد از مدتها رفتم سراغش، دیدم همان حدیث کودکی ام تکرار شد. دیدم که اندازهام هست اما خاکگرفته و اگر زودتر سراغش میرفتم( یا اگر زودتر خودش سراغم میآمد) حسرتش روی دلم نمیماند.
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی