خرید بک لینک

هر چه که فکر کنی دیدم، هر چه فکر کنی شنیدم. آنقدر که انگار آن روزها را زندگی کرده باشم. آنقدر که تصویرهای توی ذهن من خیلی داغتر و رنگیتر از تصویرهای ذهن بقیه باشند. تک تک عکسها را با دقت دیدم، کلمه به کلمه را بلند بلند خواندهام. حسرت خوردم به «جان» و «جان»های ته نامها، به آن عکسی که روی تاب بزرگ، سر را روی پایش گذاشته و از دنیا فارغ است. به سفر مشهد و استانبول، به کارتینگ شبانه وشهربازی دستهجمعی، به سفرهٔ افطار، به آغوشهای بههم چسبیده کنار میز هفتسین. به عکس آدمهای روی مبل خانه، به سبدهای گل و میوه در انعکاس آینه. هی دیدم و هی تاریخ گمشدهٔ را برای خودم زنده کردم. هی دیدم و سیر نشدم از دیدن عکسهایی که هنوز «من»ای را نمیشناختند. انگار آن روزهای بدون من، همه خوشتر بودند، همه جوانتر بودند، همه بیشتر ذوق داشتند، لبخندها عمیقتر بود، آخر آن زمان، روزگار «اولینها» بود. انقدر آن روزها و عددهایش را بالاپایین کردهام که دیگر یادم نمیآید آن وقتها خودم چه حالی بودم. چه اهمیتی دارد؟ من گنج را پیدا کردم، من چیزی را پیدا کردهام که همه وجودش را انکار میکنند. من آن نقطهای را یافتم که هیچکس برای من از آن نگفت. همه از تاریکی میگفتند اما من قهقههها را پیدا کردهام، قربانصدقههایی را یافتم که هیچجا نشنیده بودم. من دیوها را قبل از لحظهٔ نفرینشدن پیدا کردهام، آن وقتی که مهربان بودند، زیبا بودند و سر زبانها.

خرده نگیر. من یک تصویر واضح میخواستم، توصیفاتی دقیق با برداشتهای خودم و نه تفسیرهای این و آن. من باید هیولا را میشناختم تا بدانم چطور میتوانم در برابرش بایستم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

صفحه بندی