پارسال این موقع با تمام وجودم منتظر این برگشتن آخر بودم. میخواستم برگردم و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم. میخواستم برگردم و با خودم میگفتم قحطی و خشکسالی و جنگ هم نمیتواند جلودارم باشد. به آدمهای اینجا که نگاه میکردم احساس میکردم آدم آهنی اند. فکر میکردم دوستداشتنشان مسخره و اشتباه است. فکر میکردم با تمام وجود از ریشههایم جدایم و به زور حرف مردم زندهام. که نگویند طاقت نیاورد یا نتوانست و بلد نبود جای دیگر ماندن را.
حالا اما انگار اندازه درخت زیتون این حیاط اینجا بودهام و زندگی کردهام. انگار مثل این درخت انجیر بلدم پربار باشم و میوه بدهم. انگار میتوانم مثل این بوته رز، زیبا باشم و پر گل. انگار مال اینجایم، انگار این آسمان من است و انگار اینجا خاک من است. انگار تمام کس و کارم اینجا بودهاند و توی همین حیاط دفن شدهاند.
عجیب است که دوستداشتن کسی بتواند انقدر آدمی را بند زمین کند، آنقدر ریشههایش را تو خاک قوی کند، آنقدر اسیرش کند که حتی وطن را از یادش ببرد.
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی