توی خوابهایم، یک خروجی عجیبی از مدرس است که سربالایی تندی دارد، یک بانده است و عین ترنهای هوایی شهربازیها، پر از پیچوخم و بالاپایین. چیزی شبیه خروجی امامعلی به ارتش، یا باکری به شیخفضلالله. اما بسیار بلندتر، با سربالایی تیزتر و گاردریلهایی از جدول کنار خیابانها کوتاهتر .بارها میشود که توی خوابهایی که شانه به کابوس میزنند، مرحلهٔ این خروجی وسط اتفاقاتی که خودش میتواند سرآغاز یکدنیا تنش باشد، برایم فعال میشود و مجبور میشوم با دنیایی از اضطراب، این شیب تندی که سر به فلک میکشد را بالا بروم و از ترس نصفهجان شوم. هربار که در خواب مجبور به بالارفتنش میشوم مدام با خودم میگویم کاش حواسم بود و از اینجا نمیآمدم، کاش به دیگر سرنشینان میگفتم رانندگی بلد نیستم و خودم را خلاص میکردم. یا با خودم فکر میکنم که فقط به پلاک ماشین روبهرویی نگاه کنم و نه اینور و آنور. با خودم میگویم فقط پایم را ملایم روی گاز بگذارم و اصلا اگر تصادف شد که چه بهتر، هزاربار امنتر از سقوط آزاد از این آسمان هفتم است. بعد که بین همین افکار، خروجی طولانی تمام میشود هزاربار توی دلم میگویم که خدا رحم کرد، که حواسم باشد دفعهٔ بعد اصلا از مدرس نیایم، که دفعهٔ بعد حتی شده وسط اتوبان کنار بزنم و بگویم یکی دیگر پشت فرمان بشیند و خودم بروم عقب و سرم را روی زانوهایم بگذارم و نبینم و آنقدر خدا خدا کنم تا مسیر تمام شود.هربار که از خواب بیدار میشوم اولین چیزی که با خودم چک میکنم همین است. مدرس را از شمال تا جنوب، از جنوب تا شمال توی ذهنم مرور میکنم تا مطمئن شوم آن گهوارهٔ مرگ لعنتی فقط توی خواب بوده نه در واقعیت.این مدت خوابهایم همه از جنس همین خروجی موهوم مدرس بوده. تصاویری ترسناک که میتوانست
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی
تاريخ: پنجشنبه
4 اسفند
1401 ساعت: 16:08