خرید بک لینک
دی، ماه غم بود. ماه دلتنگیهای فراوان. ماه از پشتگوشی دیدن لباسعروسپوشیدن دوستان. ماه افسردگی، کرختی، بیحالی. ماه «چهمرگمشدهها» و «وامصیبتا». ماه ترکبرداشتنها، بریدنها، پارهشدنها. ماه پنهانی اشکریختنها. ماه دنبال بهانهگشتن برای بغضکردن در جمعها. ماه خالیبودن، بیحسبودن، لمسبودن. ماه جوابرد شنیدنها، تحقیرشدنها. ماه آرزوی مریضی و مرگکردنها. ماه ساعتها خیرهشدن به گوشی و باورنکردنها. ماه ورقزدن تاریخ و در حیرتبودنها. ماه دیگری، ماه آن «اولی»، ماه همهٔ قبلیها. ماه علافیها و معطلیها. ماه خشمها و عصبانیتها. ماه بیثمری، بیثباتی و متغیربودنها. ماه شروع نوشتن رنجها. انقدر سخت گذشت و گویی یک قرن بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 14:41

بالاخره آمدند. تا اطلاع ثانوی غم تعطیل. تا اطلاع ثانوی فقط درآغوشکشیدن و از ته دل خندیدن و به فردای رفتن فکر نکردن. فعلا قرار نیست یاد چیزهای بد بیفتم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 14:41

بارها فکر کردهام که گاهی چیزهایی بنویسم و پست کنم توی اینستا. مثل بقیه. مثل خیلیها. اما بعد ترسیدهام. یاد اینجا افتادم که از ترس همین چندنفری که اینجا میشناسندم مدام خودخوری میکنم و گاهی برای چند شب آدرسش را عوض. من وقتی مینویسم انگار خودم را برهنهٔ برهنه میکنم. خیال میکنم دیگر مشتم وا میشود، فکر میکنم از اقیانوسی که به عمق همهٔ روزهایی ست که زندگی کردهام یکهو میایم روی سطح، میشوم یک برگ کاغذ با چند خط. مدام دست و دلم میلرزد که اگر روزی کسی این را بخواند چه با خودش فکر میکند. بعد هر بار نوشتن هزاربار میآیم و با ضمیرها آنقدر ور میروم که یکوقت چیزی کسی را نیازارد! موقع نوشتن یک سد بزرگ جلوی خروجی هیجانهایم میگذارم و مثل یک ناظم سختگیر تکتکشان را بررسی میکنم، که کدام حرف را، کدام خاطره را، کدام کلمه را، در چه جملهای، با چه نحوی بنویسم که هم حرفم را بزنم هم جوری وا ندهم که آدمهای هفتپشت غریبه هم ازبرم باشند. با این اوصاف کی میتوانم چشمهایم را ببندم و خودم را به کوری بزنم و چیزی بنویسم از خودم که درز زندگیم برای دیگران، پارهتر نشود؟ آنهم وقتی یکی از شرکت یاسان ( که تا به حال حتی اسمش را هم نشنیدم) نظر میگذارد و اسمم را دقیق میداند! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 14:41

هر چه که فکر کنی دیدم، هر چه فکر کنی شنیدم. آنقدر که انگار آن روزها را زندگی کرده باشم. آنقدر که تصویرهای توی ذهن من خیلی داغتر و رنگیتر از تصویرهای ذهن بقیه باشند. تک تک عکسها را با دقت دیدم، کلمه به کلمه را بلند بلند خواندهام. حسرت خوردم به «جان» و «جان»های ته نامها، به آن عکسی که روی تاب بزرگ، سر را روی پایش گذاشته و از دنیا فارغ است. به سفر مشهد و استانبول، به کارتینگ شبانه وشهربازی دستهجمعی، به سفرهٔ افطار، به آغوشهای بههم چسبیده کنار میز هفتسین. به عکس آدمهای روی مبل خانه، به سبدهای گل و میوه در انعکاس آینه. هی دیدم و هی تاریخ گمشدهٔ را برای خودم زنده کردم. هی دیدم و سیر نشدم از دیدن عکسهایی که هنوز «من»ای را نمیشناختند. انگار آن روزهای بدون من، همه خوشتر بودند، همه جوانتر بودند، همه بیشتر ذوق داشتند، لبخندها عمیقتر بود، آخر آن زمان، روزگار «اولینها» بود. انقدر آن روزها و عددهایش را بالاپایین کردهام که دیگر یادم نمیآید آن وقتها خودم چه حالی بودم. چه اهمیتی دارد؟ من گنج را پیدا کردم، من چیزی را پیدا کردهام که همه وجودش را انکار میکنند. من آن نقطهای را یافتم که هیچکس برای من از آن نگفت. همه از تاریکی میگفتند اما من قهقههها را پیدا کردهام، قربانصدقههایی را یافتم که هیچجا نشنیده بودم. من دیوها را قبل از لحظهٔ نفرینشدن پیدا کردهام، آن وقتی که مهربان بودند، زیبا بودند و سر زبانها.خرده نگیر. من یک تصویر واضح میخواستم، توصیفاتی دقیق با برداشتهای خودم و نه تفسیرهای این و آن. من باید هیولا را میشناختم تا بدانم چطور میتوانم در برابرش بایستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

سختترین هفتهٔ این چندسالم تمام شد. مدام زخم برداشتم و دوباره جوش خوردم. هی گر گرفتم و شعله کشیدم و بعد خاکستر شدم. توی اوج غم و اندوه، عشق ورزیدم و دوست داشتم. خشم حرفهای نگفته را سرازیر کردم توی پاها و مدام روی تردمیل دویدم. زار زار گریه کردم و بعد خودم دست گذاشتم روی شانههایم که «میگذرد». دیشب یادت افتادم. یاد همان حرفها که دربارهات میگویند. که حواست حتی به قدمها هم هست. که کجیها را وقتی بخواهی میتوانی راست کنی، که توی دلهای شکسته جا داری، که یادت نمیرود منی داری. عهد کردم که خودم را به تو بسپارم و دیگر ترسی از آنچه مقابلم میگذاری نداشته باشم. گویا تو بهترین حافظی! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

حالا که همه دو دستی گذشته را رها کردهاند و آینده را تا ته میبینند، من بند کردهام به گذشته. دارم زیر این رنگ یکدست و غلیظ سفید، رنگهای کهنهٔ قبلی را خوب و واضح میبینم. اصلا چه شد که من جریح شدم؟ منی که هیچوقت وسط میدان نبودم. چه شد که من جوری زخم برداشتم که انگار از روز اول، تنها مبارز این میدان بودهام؟ چه شد که آنقدر فکرش از در و دیوار هجوم آورد که تصویر خاطرههایی که هیچوقت نزیستهبودمشان توی ذهنم نقش بست و انقدر عمیق شد که خوابش را میبینم؟ چه شد که چیزی که در حد چند جمله هم برایم مهم نبود، شد کلمهای که بهخاطرش هر کاری کردم؟شدهام مثل آن سالی که اشکهایم بند نمیآمد. مثل همان سالها که آنقدر مستأصل بودم که نمیدانستم باید سرم را به کدام قسمت بچرخانم. آن سالی هم یا باید گذشته را انتخاب میکردم یا آینده را و انقدر گیج و منگ بودم که همهچیز برای همیشه معلق ماند.از دیدن خودم توی آینه میترسم، از نفس کشیدنم میترسم. از بیدارشدن و یادآوری مهلکهای که گرفتارش شدهام میترسم. مثل بمبم. برای انفجار آمادهترم تا ثبات و سکون. کاش میمردم. توی همین غربت. بعد از همین صد و سی و نه باری که اسمش را شنیدم، کاش میرفتم از دنیا، جوری که انگار هیچوقت نبودهام. کاش میمردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

تهران محبوبم، من آخرین بار زیر آسمان تو یکسال بزرگتر شدم. تمام این چند سالی که لابهلای خانهها و خیابانهای بدقوارهٔ تو نبودم و تولدم شد، انگار هیچ بود. من با تو جوانی کردم، زیر آسمان تو دور از فکر تنهایی و غربت، دور از مدام خطزدن تقویم و انتظار، مدام و بیواسطه هوای تو را نفس کشیدم و لحظهای فکر نکردم ممکن است روزی دلتنگ هوای گرفته و آلودهات بشوم. بعد از رهاکردن دنیای جوانی، بعد از محرومبودن از خاکستری تو، هربار که شمع روی کیکی را فوت کردم، آرزو کردم که به تو برگردم، دعادعاکردم که سال بعد، روی خاک تو باشم و سال جدید زندگی را کنار تو جشن بگیرم. با تو بزرگ بشوم، با تو پیر بشوم و توی هوای تو بمیرم و تو خاک تو دفن شوم. من با فکر تو سرپا و سرحالم، حتی اگر سرنوشتم «با-تو-بودن» نباشد! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1402 ساعت: 17:23

یک بار آقای «ر» توی همان جلسههایی که آخرش همه را رام و همراه و موافق فکرش میکرد، گفت که چیزهای زشت هرچقدر هم زیبا کشیده شده باشند باز هم زشت اند. این را گفت تا بگوید هدایت هرچقدر هم خوب و ادیب و دقیق باشد باز هم تصویرگر زشتی است. آن روز با میم آمدیم از کتابخانه بیرون و سر کوچه شقایق، کنار دکه به هم گفتیم قانع شدیم ولی سوادش را نداریم تا خلافش را بگوییم. بزرگ شدیم و بعدتر دیگر هدایت رفت قاطی نویسندههایی که گردوخاکشان بیشتر از اثر واقعیشان است. دیگر مسئلهٔ چهگفتنش مهم نبود، مسئلهٔ چطورگفتن مهم بود که دانسته بودم آنقدرها هم که خیال میکردم یکهتاز نیست. صادقی و ساعدی و دیگرانی هم هستند.گذشت و آن حرف آقای «ر» برای همیشه رفت گوشههای ذهنم، تا این چند روز که بعد مدام کشیدن چیزهای مختلف یادش افتادم. یازدهسال طول کشید تا فهمیدم آقای «ر» یک بار در عمرش مداد دستش نگرفته تا چیزی که به نظرش زشت است را بکشد و بعد عاشقش شود، آنقدر که دلش بخواهد مدام دفترش را از همانجا باز کند تا یادش بیاید نقاشی دوستداشتنیاش را. هرقدر هم آدم تازهکار و نابلد باشد، باز چیزی که خلق میکند به شگفتش میآورد و دوستش دارد. شاید هر قدر هنرمندتر باشد بهتر بتواند این به ظاهر زشتیها را به چشم آدمهای بیشتر زیبا و دوستداشتنی کند.گاهی تنها راه فهمیدن کموکیفیت چیزی، تنها راه فهمیدن راه و چاهی، فقط و فقط تجربهکردن است. نه بیشتر. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 15:10

سریال تمام میشود و ترانهاش جذبم میکند. یادم میآید همیشه دوستداشتهام ترانهسرا بشوم. بعد توی دلم بهخودم میخندم که چیزهای زیادی دوست داشتم و نشدم. بعد یاد «ث» میفتم. یاد آهنگ « با غمانگیزترین حالت تهران چه کنم». همان باری که توی فیسبوک پیام داد و گفتم چقدر قشنگ شعر میگوید، همان باری که با همان لطافت معمول ادبیاتیجماعت -پیش از آلودهشدن به دانشکدهادبیات- در جواب تعریفم گفت: « این شما بودی که باعث شدی این شعر رو بگم»،همان بار، مشغول شنیدن این آهنگ بودم. یک بار، دهبار، صدبار! مدام به صفحهٔ مانیتور خیره میشدم در حالیکه این آهنگ توی سرم میچرخید و من، منِ نابلد، منِ نابلدی که نمیخواهد وا بدهد، بعد از بارها نوشتن و پاککردن، تصمیمگرفتم یک «ممنونم» خالی بنویسم و بعد دونقطهپرانتز بگذارم که نشان دهم از عاطفه خالی نیستم. «ث» اما خوب جوابم را داد. رفت با یکی زیباتر. مهم نبود. مهم این بود که یک قطعه شعر در این عالم بود که تولدش را مدیون من بود. مهم این بود که کسی برای پیداکردن کلمات، به من فکر کرده بود. مهمتر این بود که حتی اگر برای دلخوشکنک من هم این حرف را زده بود، ارزشمند بود، چون لااقل برای لحظهای به خودش فهمانده بود که «من» علت بودهام. «ث» شاعر خوبی بود، چیزی بهتر از عنوان «بهترین شاعر ورودی ما». بعد از آن شعر، شعرهای خوب دیگری هم میگفت. فرقی هم نداشت با که بود یا من در فکر که بودم، هر بار که میشنیدم شعر جدید گفته یا در حلقهای خوانده، یاد آن جمله میافتادم و خودم را توی ابرها میدیدم. با خودم میدیدم روزی را که یک غزلسرای معروف میشود- که انصافا مایهاش را داشت- و من را باز غرق غرور همان یک جمله میکند، که این شاعر قهار، روزی کلمههایش را از خودم میخریدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 15:10

حالا قرعهٔ برنامهنویسی است. چقدر باید بین چیزهای مختلف بگردم تا جرأت تا ته رفتن یکی را بهدست بیاورم؟ طبق معمول غرق میشوم در چهشدن و بهکجارسیدن. رویاها را دانهدانه میبافم و تمام احتمالات ناممکن را روی کاغذ شدنیترین کار دنیا میکنم، میشمارم چقدر دربیاریم، چقدر پسانداز کنیم، چقدر صبر کنیم تا دوباره برگردیم و بمانیم؟ که درست برگردیم و بمانیم! بعد با خودم فکر میکنم من واقعا از دنیا همین را میخواستم؟ توی این افکار بینقطه، یاد اینجا میفتم و سریع این صفحهٔ خاکخورده را باز میکنم تا یادم بیاید چیزی هنوز مثل نوشتن برق را توی چشمهایم زنده نمیکند. من قطعا با اینجا نوشتن نویسنده نخواهم شد اما رهاکردن اینجا یعنی پشتپازدن به خودم. یعنی فراموشکردن لحظههایی که تو فکر آینده غرق میشدم و لحظه و اکنون را فراموش میکردم.اینجا را تا روز آخر عمرم روی کول میکشم، تا روزی که اینجایی وجود داشته باشد و برقرار باشد، میآیم و حتی کم، حتی در حد دو خط، یاد خودم میآورم نوشتن میتوانست تقدیرم باشد و من کجی کردم، من کوتاهی کردم و من کم اوردم و بیشتر از این نوشتهها نتوانستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 15:10

پارسال این موقع با تمام وجودم منتظر این برگشتن آخر بودم. میخواستم برگردم و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم. میخواستم برگردم و با خودم میگفتم قحطی و خشکسالی و جنگ هم نمیتواند جلودارم باشد. به آدمهای اینجا که نگاه میکردم احساس میکردم آدم آهنی اند. فکر میکردم دوستداشتنشان مسخره و اشتباه است. فکر میکردم با تمام وجود از ریشههایم جدایم و به زور حرف مردم زندهام. که نگویند طاقت نیاورد یا نتوانست و بلد نبود جای دیگر ماندن را.حالا اما انگار اندازه درخت زیتون این حیاط اینجا بودهام و زندگی کردهام. انگار مثل این درخت انجیر بلدم پربار باشم و میوه بدهم. انگار میتوانم مثل این بوته رز، زیبا باشم و پر گل. انگار مال اینجایم، انگار این آسمان من است و انگار اینجا خاک من است. انگار تمام کس و کارم اینجا بودهاند و توی همین حیاط دفن شدهاند. عجیب است که دوستداشتن کسی بتواند انقدر آدمی را بند زمین کند، آنقدر ریشههایش را تو خاک قوی کند، آنقدر اسیرش کند که حتی وطن را از یادش ببرد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

شبها یاد خودم میافتم. یاد کارهای نکرده و آرزوهای تلنبار شده. یاد خطهای ننوشته، کارهای تیک نخورده، ورزش نکرده و هزار چیز کوچک و بزرگ دیگر که بهذهنم در لحظه هجوم میآورند و شرمگینم میکنند بابت اینهمه بیمایگی و نااستواری. خسته میشوم از اینکه حتی در ترسیم یک سال آینده خود نامطمئنم. نمیتوانم انتخاب کنم رشتهٔ کدام کلاف را بگیرم که بعد پشیمان نشوم. با اینحال لابهلای این احساسهای ناکافیبودن، پرم از خیالپردازی برای فردا.شبها همه چیز دوستداشتنی و شدنی است و فردایش روز موعود. اما میدانم فردا که بیاید چیزی نیست جز احساس نادرستبودن برای شروعکردن. هرقدر شبها شیرین است، روزها مثل زهر تلخ است، آنقدر که ایمان دارم زمانی که اجلم برسد، توی روز از دنیا سیرترم و راحتتر جان میدهم، اما شبها سراسر احساس زندگی و شوق و تمنا برای ادامهدادنم.برای همین اینجا اکثرا حاصل سرزندگی شبهاست تا دلمردگی روزها. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

گفت: «ازت ناامید شدم» و من آنقدر نمیفهمیدم چه میگوید که به صورتش لبخند زدم و به او حق دادم. یک جوری که انگار انصاف حرف او بوده و تمام. با اینحال وقتی این حرف را میزد انگار دست کرد توی تنم و قلبم را از جا کند، بعد با ولع بلعید و قورت داد و برای همیشه خالی خالیم کرد. هزار بار این جمله را با خودم تکرار کردهام. از غمباریش کم نمیشود که نمیشود. هربار که یادم میآید این جمله را گفته، انگار دوباره کسی دست میکند توی تنم و قلبم را درمیآورد و برای همیشه خالیم میکند. انقدر پر و خالی شدم از فکر این جمله، که حرفهای دیگرش یادم نمیآید. گفت ناامید شده و من مثل احمقها لبخند زدم که بگویم خودم را نباختم اما حرفش رفت نشست جای دیگر حرفهایی که روزی حسابی بیچارهام کردند. رفت کنار « نگو مدرسه قبلی، بگو هتل قبلی» خانم عطااللهی، رفت کنار « باز این اومد» نیلوفر مرزبان، رفت کنار « به درد نمیخوره» جاویدی، رفت کنار «خیره انشاالله» فلانی و نشست پیش کولهباری از تشرها و نقدهایی که همینجوری یک گوشهٔ ذهنم نشسته اند تا تازهواردی از راه برسد و دوباره توی خودم مچالهام کنند. مدام ردیف توسریها و نقصوشرمها را کاملتر میشود و از من چیزی نمیماند جز آدمی که در هر کاری یک جوری لنگید و نتوانست.پ.ن: خودم هم دوست ندارم اینجا تبدیل شود به گله و گلهگزاری اما چه چاره که هر بار واقعا بغض و دردم یادم میآید گوشهای دارم برای نوشتن و خالیشدن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

عین یک پیر مو سفیدی که از گفتن و شنفتن عاجز باشد، روی صندلی تاب میخورم و نگاهشان میکنم. همهشان دارند تغییر میکنند. دارن عاشق میشوند. دارند زیبا میشوند. دارند از پوستهٔ مظلومشان بیرون میآیند. دارند سرکش میشوند. دارند صاحب نظر و ایده میشوند. دارند کار میکنند. دارند خرج زندگی درمیآورند. دارند از تصویر تازهبهبلوغرسیدهٔ پشت نیکمت چرتزدهٔشان فاصله میگیرند. دارند تغییر میکنند. دارند سیگاری میشوند. دارند بیحجاب میشوند. دارند چادری میشوند. دارند عکس برهنه میگذارند. دارند حرف حساب میزنند، دارند یاوه میبافند. دارند انقلاب میکنند. دارند از انقلاب قبلی دفاع میکنند. دارند عوض میشوند. دارند عوض میشوند. دارند عوض میشوند.من اما غصه میخورم. هر چه که باشند، هر چه که بشوند، من از دیگر نداشتن تصویرهای سابقشان ترک میخورم. از دیدن بزرگشدن و مستقلشدنشان. از دیدن اینکه دیگر برای فهمیدن دنیا به حرفهای من نیازی ندارند. از دیدن اینکه دیگر شاگردهایم نیستند. از دور شدنشان، از دور شدنشان. از فاصلهگرفتنشان از من و آن دنیای شیرین گذشتهمان. از انکارکردن چیزی که زمانی با آن خودشان را تعریف میکردند. از تغییرهایشان که بیرحمانه به صورتم سیلی میزنند، از باورکردن اینکه دیگر توی چارچوب کلاس نمیبینمشان. از دیدن آنهایی که برای فهمیدن غمهای بزرگسالی بچه میپنداشتمشان و حالا خودشان صاحب زندگیاند، همسرند، مادرند، معشوقند و حالا خودشان پر از غم.ترک میخورم و به هرکس که بگویم نمیفهمد دردم از چه شدنشان نیست، دردم از این نیست که «انعمت علیهم» شدهاند یا «مغضوب علیهم». دردم از قلب کوچک خودم است. از خودخواهی خودم. از اینکه ببینم تصویری که از آنها در ذهنم ثبت شده دارد یک خط پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 16:08

توی خوابهایم، یک خروجی عجیبی از مدرس است که سربالایی تندی دارد، یک بانده است و عین ترنهای هوایی شهربازیها، پر از پیچوخم و بالاپایین. چیزی شبیه خروجی امامعلی به ارتش، یا باکری به شیخفضلالله. اما بسیار بلندتر، با سربالایی تیزتر و گاردریلهایی از جدول کنار خیابانها کوتاهتر .بارها میشود که توی خوابهایی که شانه به کابوس میزنند، مرحلهٔ این خروجی وسط اتفاقاتی که خودش میتواند سرآغاز یکدنیا تنش باشد، برایم فعال میشود و مجبور میشوم با دنیایی از اضطراب، این شیب تندی که سر به فلک میکشد را بالا بروم و از ترس نصفهجان شوم. هربار که در خواب مجبور به بالارفتنش میشوم مدام با خودم میگویم کاش حواسم بود و از اینجا نمیآمدم، کاش به دیگر سرنشینان میگفتم رانندگی بلد نیستم و خودم را خلاص میکردم. یا با خودم فکر میکنم که فقط به پلاک ماشین روبهرویی نگاه کنم و نه اینور و آنور. با خودم میگویم فقط پایم را ملایم روی گاز بگذارم و اصلا اگر تصادف شد که چه بهتر، هزاربار امنتر از سقوط آزاد از این آسمان هفتم است. بعد که بین همین افکار، خروجی طولانی تمام میشود هزاربار توی دلم میگویم که خدا رحم کرد، که حواسم باشد دفعهٔ بعد اصلا از مدرس نیایم، که دفعهٔ بعد حتی شده وسط اتوبان کنار بزنم و بگویم یکی دیگر پشت فرمان بشیند و خودم بروم عقب و سرم را روی زانوهایم بگذارم و نبینم و آنقدر خدا خدا کنم تا مسیر تمام شود.هربار که از خواب بیدار میشوم اولین چیزی که با خودم چک میکنم همین است. مدرس را از شمال تا جنوب، از جنوب تا شمال توی ذهنم مرور میکنم تا مطمئن شوم آن گهوارهٔ مرگ لعنتی فقط توی خواب بوده نه در واقعیت.این مدت خوابهایم همه از جنس همین خروجی موهوم مدرس بوده. تصاویری ترسناک که میتوانستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 16:08

صفحه بندی