خرید بک لینک

اتاق را بوی گند برداشته. چاه سینک گرفته، چاهبازکنی که عصر تویش ریختم تازه دارد عمل میکند و در عوض بوی همهٔ روغنهای سرخشدهٔ این مدت را تحویلم میدهد. دو روز است که ظرفها را با دستمال کاغذی خوب پاک میکنم و بعد توی حمام با کف میشویم و آب میکشم. روند طولانی و غیرقابلتحملی شده اما چارهای ندارم. بارها این و آن گفتهاندم که برو و یک بلدِ کار بیاور بالای سر چاه. نرفتهام. من تا کارد به استخوانم نرسد از کسی چیزی نمیخواهم. فکر میکنم خودم باید از پس همهچیز بربیایم و وقتی میبینم که نمیتوانم، میزنم به کوچهٔ بیخیالی. به راهی که « ولش کن» و «مهم نیست» و « خودش درست میشود»، اما ته دلم میدانم که نمیشود. میدانم معجزهها حتی اگر وجود داشته باشند میروند و آرزومندی را برندهٔ لاتاری میکنند، میروند و ظالمی را ناکار میکنند، میروند و مردهای را زنده میکنند، اما هیچوقت خودشان را خرج چاهگرفتهٔ سینک نمیکنند. من میدانم کمک1 از دیگری اتفاقا یک هنر است نه یک اظهار عجز. این دو سال یادم داده که از قضا آن کسی که بلد باشد کمک بخواهد پنج هیچ از منی جلوتر است که تصور میکنم باید با دستهای خودم همهٔ گرهها را باز کنم. از استاد کمک نمیخواهم، از شاگرد کمک نمیخواهم، از همسایه کمک نمیخواهم، از خانواده کمک نمیخواهم، از رفیق و عزیز کمک نمیخواهم و از خودم حکایتی همانی را ساختهام که بهنظر میآمد دانستن هر کاری میتواند و در عمل شبها خدا خدا میکرد که معجزهها، آرزومند و ظالم و مرده را رها کنند و سراغ چاه سینک او بیایند! حتی اینجا نوشتن این حرفها هم برایم حکم دردودل دارد نه التماس کمک.

کاش معجزهها به سراغ چاه سینکم بیایند!

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 16:35

صفحه بندی