بارها فکر کردهام که گاهی چیزهایی بنویسم و پست کنم توی اینستا. مثل بقیه. مثل خیلیها. اما بعد ترسیدهام. یاد اینجا افتادم که از ترس همین چندنفری که اینجا میشناسندم مدام خودخوری میکنم و گاهی 1 چند شب آدرسش را عوض. من وقتی مینویسم انگار خودم را برهنهٔ برهنه میکنم. خیال میکنم دیگر مشتم وا میشود، فکر میکنم از اقیانوسی که به عمق همهٔ روزهایی ست که زندگی کردهام یکهو میایم روی سطح، میشوم یک برگ کاغذ با چند خط. مدام دست و دلم میلرزد که اگر روزی کسی این را بخواند چه با خودش فکر میکند. بعد هر بار نوشتن هزاربار میآیم و با ضمیرها آنقدر ور میروم که یکوقت چیزی کسی را نیازارد! موقع نوشتن یک سد بزرگ جلوی خروجی هیجانهایم میگذارم و مثل یک ناظم سختگیر تکتکشان را بررسی میکنم، که کدام حرف را، کدام خاطره را، کدام کلمه را، در چه جملهای، با چه نحوی بنویسم که هم حرفم را بزنم هم جوری وا ندهم که آدمهای هفتپشت غریبه هم ازبرم باشند.
با این اوصاف کی میتوانم چشمهایم را ببندم و خودم را به کوری بزنم و چیزی بنویسم از خودم که درز زندگیم برای دیگران، پارهتر نشود؟ آنهم وقتی یکی از 1 1 ( که تا به حال حتی اسمش را هم نشنیدم) نظر میگذارد و اسمم را دقیق میداند!
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی