خرید بک لینک

عین یک پیر مو سفیدی که از گفتن و شنفتن عاجز باشد، روی صندلی تاب میخورم و نگاهشان میکنم. همهشان دارند تغییر میکنند. دارن عاشق میشوند. دارند زیبا میشوند. دارند از پوستهٔ مظلومشان بیرون میآیند. دارند سرکش میشوند. دارند صاحب نظر و ایده میشوند. دارند کار میکنند. دارند خرج زندگی درمیآورند. دارند از تصویر تازهبهبلوغرسیدهٔ پشت نیکمت چرتزدهٔشان فاصله میگیرند. دارند تغییر میکنند. دارند سیگاری میشوند. دارند بیحجاب میشوند. دارند چادری میشوند. دارند عکس برهنه میگذارند. دارند حرف حساب میزنند، دارند یاوه میبافند. دارند انقلاب میکنند. دارند از انقلاب قبلی دفاع میکنند. دارند عوض میشوند. دارند عوض میشوند. دارند عوض میشوند.

من اما غصه میخورم. هر چه که باشند، هر چه که بشوند، من از دیگر نداشتن تصویرهای سابقشان ترک میخورم. از دیدن بزرگشدن و مستقلشدنشان. از دیدن اینکه دیگر برای فهمیدن دنیا به حرفهای من نیازی ندارند. از دیدن اینکه دیگر شاگردهایم نیستند. از دور شدنشان، از دور شدنشان. از فاصلهگرفتنشان از من و آن دنیای شیرین گذشتهمان. از انکارکردن چیزی که زمانی با آن خودشان را تعریف میکردند. از تغییرهایشان که بیرحمانه به صورتم سیلی میزنند، از باورکردن اینکه دیگر توی چارچوب کلاس نمیبینمشان. از دیدن آنهایی که برای فهمیدن غمهای بزرگسالی بچه میپنداشتمشان و حالا خودشان صاحب زندگیاند، همسرند، مادرند، معشوقند و حالا خودشان پر از غم.

ترک میخورم و به هرکس که بگویم نمیفهمد دردم از چه شدنشان نیست، دردم از این نیست که «انعمت علیهم» شدهاند یا «مغضوب علیهم». دردم از قلب کوچک خودم است. از خودخواهی خودم. از اینکه ببینم تصویری که از آنها در ذهنم ثبت شده دارد یک خط پررنگ میخورد، دارد عوض میشود، دارد تغییر میکند.

برای همین چه دارم که بگویم؟ من فقط میتونم نگاهشان کنم و تلاش کنم تصویرهای کهنهٔ قدیمی خودم را از لابهلای استوریها و توییتهای رنگبهرنگشان، زنده کنم و زندگی کنم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 16:08

صفحه بندی