تهران محبوبم،
من آخرین بار زیر آسمان تو یکسال بزرگتر شدم. تمام این چند سالی که لابهلای خانهها و خیابانهای بدقوارهٔ تو نبودم و تولدم شد، انگار هیچ بود. من با تو جوانی کردم، زیر آسمان تو دور از فکر تنهایی و غربت، دور از مدام خطزدن تقویم و انتظار، مدام و بیواسطه هوای تو را نفس کشیدم و لحظهای فکر نکردم ممکن است روزی دلتنگ هوای گرفته و آلودهات بشوم. بعد از رهاکردن دنیای جوانی، بعد از محرومبودن از خاکستری تو، هربار که شمع روی کیکی را فوت کردم، آرزو کردم که به تو برگردم، دعادعاکردم که سال بعد، روی خاک تو باشم و سال جدید زندگی را کنار تو جشن بگیرم. با تو بزرگ بشوم، با تو پیر بشوم و توی هوای تو بمیرم و تو خاک تو دفن شوم.
من با فکر تو سرپا و سرحالم، حتی اگر سرنوشتم «با-تو-بودن» نباشد!
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی