ساعت سه و چهل دقیقهٔ صبح است و توی ترمینال اتوبوسهای بیدروپیکر جنووا با چند مسافر دیگه نشستهایم تا اتوبوس بعدی برسد. از سرما به خود میپیچم و فکر میکنم میشود هر آن کسی بیاید و کیفم را بدزدد.
این سفر اولین سفرم بود که سر تا تهش خودم بودم و خودم. توی راه که میآمدیم تا اینجا مدام با خودم میگفتم اندازهٔ آسمان رم، 1تر شدهام. و واقعا شدهام. چقدر حرف در لحظه و هرجا که بودم به ذهنم خطور میکرد و بهزبان درنمیآمد. چقدر تردید در تصمیمگیری سراغم میآمد و کسی نبود که مسئولیت انتخابها را با او مشترکا بهدوش بکشم. هر لحظه خودم بودم و خودم، هر جا که چشم میچرخاندم، خودم بودم و خودم. اگر به چیزی نمیرسیدم، اگر چیزی را نمیدیدم، اگر از چیزی جا میماندم، خطاکار خودم بودم و خودم. در سیل جمعیت آدمهایی که هرکس با رفیق و یاری بود یا خانواده و گروهی، 1م بیشتر به چشم میآمد.
با این تنهایی عظیم، مرزهای منبودنم وسیعتر شد، آنقدر که بعید میدانم آسمانی باشد که از احساس تنهایی در امان باشم.
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی