خرید بک لینک

گفت: «ازت ناامید شدم» و من آنقدر نمیفهمیدم چه میگوید که به صورتش لبخند زدم و به او حق دادم. یک جوری که انگار انصاف حرف او بوده و تمام. با اینحال وقتی این حرف را میزد انگار دست کرد توی تنم و قلبم را از جا کند، بعد با ولع بلعید و قورت داد و برای همیشه خالی خالیم کرد. هزار بار این جمله را با خودم تکرار کردهام. از غمباریش کم نمیشود که نمیشود. هربار که یادم میآید این جمله را گفته، انگار دوباره کسی دست میکند توی تنم و قلبم را درمیآورد و برای همیشه خالیم میکند. انقدر پر و خالی شدم از فکر این جمله، که حرفهای دیگرش یادم نمیآید. گفت ناامید شده و من مثل احمقها لبخند زدم که بگویم خودم را نباختم اما حرفش رفت نشست جای دیگر حرفهایی که روزی حسابی بیچارهام کردند. رفت کنار « نگو مدرسه قبلی، بگو هتل قبلی» خانم عطااللهی، رفت کنار « باز این اومد» نیلوفر مرزبان، رفت کنار « به درد نمیخوره» جاویدی، رفت کنار «خیره انشاالله» فلانی و نشست پیش کولهباری از تشرها و نقدهایی که همینجوری یک گوشهٔ ذهنم نشسته اند تا تازهواردی از راه برسد و دوباره توی خودم مچالهام کنند. مدام ردیف توسریها و نقصوشرمها را کاملتر میشود و از من چیزی نمیماند جز آدمی که در هر کاری یک جوری لنگید و نتوانست.

پ.ن: خودم هم دوست ندارم اینجا تبدیل شود به گله و گلهگزاری اما چه چاره که هر بار واقعا بغض و دردم یادم میآید گوشهای دارم برای نوشتن و خالیشدن.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

صفحه بندی